پویادانلود | دانلود رمان ملکه کوچک برای موبایل و کامپیوتر با لینک مستقیم - پویادانلود

دانلود رمان ملکه کوچک برای موبایل و کامپیوتر با لینک مستقیم

دانلود رمان ملکه کوچک برای موبایل و کامپیوتر با لینک مستقیم

دانلود رمان ملکه کوچک برای موبایل و کامپیوتر با لینک مستقیم

 

دانلود رمان ملکه کوچک pdf از مسیحه زاد خو با لینک مستقیم

برای اندروید و کامپیوتر و PDF

نویسنده این رمان @malake_kochak_20019 میباشد

موضوع رمان :عاشقانه و بزرگسال

خلاصه رمان ملکه کوچک:

عمارت مثل همیشه شلوغ بود و زندگی جور دیگه ای توش جریان داشت‌

اینجا همه برای خان و خانزاده ها حتی نفس میکشیدن.
اینجا همه فقط درحال جلب کردن رضایت خانواده ی خان بودن.

بی توجه به هرکسی که توی محوطه ی عمارت بود داخل عمارت شدم .

با دیدن برادرکوچیکترم که طبق معمول مشغول صحبت با یکی از رعیتها بود سری برای سلام تکون دادم و ازش فاصله گرفتم.

این آدم انگار اصلا خانزاده نبود وخون خان توی رگهاش جریان نداشت.

بیشتر وقتشو با رعیتهای و مشکلات ریز و درشتشون سپری میکرد.

برعکس من بیشتر طول هفته رو توی شهر بودم و به کارای خان رسیدگی میکردم.

به سمت اتاقم رفتم و توی مسیر از سودابه میز غذای مفصلی خواستم.

چشمی گفت و به سرعت به سمت اشپزخونه رفت.

وارد اتاق شدم و کتم و از تنم در اوردم…

کانال رمان(ملکه کوچک) میباشد

https://t.me/malake_kochak_20019

#ملکه_کوچک

#پارت_252

بدون هیچ حرفی شماره اتاقی که رزرو کرده بود میگیرم و میرم سمت اتاق.

با چند تقه به در زود درو باز میکنه.بوی عطرو ارایشش بدجور تو بینیم میزد.

میرم داخل و درو پشت سرم میبندم.

کنار در وایستاده بودم و نگاهش میکردم. جلو میاد و کتمو از تنم درمیاره.دکمه های پیراهنم وباز میکنه.

_عزیزم تو دلت برای من تنگ نشده؟

زنگ‌زدم‌تا یه تجدید خاطره ای بکنیم.

با دیدن شیشه مشروب رو پاتختی متوجه میشم که این زن تمام کاراش از قبل برنامه ریزی شده است.

_یاسر عزیزم نظرت چیه چند پیک بزنیم تا گرم بشیم؟اینجوری بهتر میتونیم یه رابطه عاشقانه داشته باشیم.

نمیتونستم به راحتی از سرم بازش کنم. این زن واقعا برای زنگیم و وجود هیوا خطرناک بود…

سری تکون میدم و لیوانها رو پر میکنم.
بدون معطلی اولین پیک و بالا میکشم.
دوباره لیوانارو پر میکنم.

این دفعه با لیوان تو دستم بازی میکنم.
اما اون باز هم لیوان و یه سره بالا میکشه.

همینطور پیکها رو پر میکردم اما بیشتر به خورد ماهرخ میدادم تاجایی که ماهرخ کاملا مست میشه.

رو تخت هلش میدم و لباساشو از تنش درمیارم.دستم و میکشه که روش خیمه میزنم.

شروع میکنم لمس کردنش. کله ام داغ شده بود و حس هام داشت بیدار میشد..
انقدر به این نوازش ها ادامه میدم که ماهرخ در اثر مستی بیهوش میشه.

با خوابیدن ماهرخ لباسام و مرتب میکنم و از اون هتل کذایی بیرون میام.
به خونه که میرسم بدون فوت وقت به طرف اتاق هیوا میرم.

_یاسر تو…

جلو میرم و لباشو میبوسم.صورتش و جمع میکنه و میگه:هی…یاسر تو مستی؟

بدون اینکه جوابشو بدم بلوزش و از تنش درمیارم که با ترس دستش و رو دستام میذاره.

_خواهش میکنم.من نمیتونم یاسر درد دارم…من…من..ماهانه ام..یاسر…

_هیسس..کاریت ندارم.. فقط میخوام که بخوابیم.آروم بگیر داغ ترم نکن هیوا…

_اما…

_گفتم کاری ندارم هیوا پس ساکت باش.

_قفل لباس زیرش و باز میکنم.
حالا با بالا تنه برهنه جلوم وایستاده بود.

منم بلوزم و درمیارم.
دراز میکشیم‌و اونو سفت تو بغلم میگیرم و کم کم چشمام روی هم میافته‌…

 

 



مطالب مرتبط