پویادانلود | دانلــــود رمــــان گرگینه برای موبایل و تبلت و آیفون و کامپیوتر - پویادانلود

دانلــــود رمــــان گرگینه برای موبایل و تبلت و آیفون و کامپیوتر

دانلــــود رمــــان گرگینه برای موبایل و تبلت و آیفون و کامپیوتر

دانلــــود رمــــان گرگینه برای موبایل و تبلت و آیفون و کامپیوتر

نویسنده : ツ ηarsis ℓavani و hurieh کاربران انجمن نودهشتیا

3 دانلود رمان گرگینه | ツ ηarsis ℓavani و hurieh کاربران نودهشتیا (PDF و موبایل) حجم کتاب (مگابایت) : 1.5 (پی دی اف) – 0.1 (پرنیان) – 0.8 (کتابچه) – 0.1 مگابایت (epub)

4 دانلود رمان گرگینه | ツ ηarsis ℓavani و hurieh کاربران نودهشتیا (PDF و موبایل) تعداد صفحات : 142

14 دانلود رمان گرگینه | ツ ηarsis ℓavani و hurieh کاربران نودهشتیا (PDF و موبایل) خلاصه داستان :

داستان راجبه پسری هستش که بنا به دلایلی در تیمارستان بستری شده و متاسفانه هیچکسی نمیدونه مشکلش چیه و نمیتونه حریفش بشه چون فوق العاده پرخاشگره، تا اینکه …!

پویادانلود مرجع دانلود رمان تقدیم میکند

قسمتی از رمان:

دلم هوای اتاق مادرم را کرد. این روزها گیج بودم. ذهنم درگیر بود .

هر کسی که توی زندگیم بود, توی این مدت از خودش رفتارهای دور از انتظاری نشان می داد.

در اتاق مادرم را باز کردم. نفس عمیقی کشیدم .

شاید دیگه آن بوی چند سال قبل را نمی داد ولی من هنوز حسش می کردم.

با احتیاط وارد اتاق شدم. چراغ اتاق را روشن کردم. همه چیز سرجاش بود . یک لایه خاک روی همه چیز گرفته بود.

ناخواسته بغضی توی گلوم نشست.

به دیوار تیکه دادم , دستام را پشتم گذاشتم. نگاهی به اطراف کردم.

رو به روی در, تخت خواب دو نفره ای بود با رو تختی زمینه ی شیری همراه با گلهای درشت سرخ.

تختی که شبها از ترس رعد و برق بهش پناه می بردم و در آغوش مادرم آرام میگرفتم.

تختی که بعد از مرگش مامن تمام تنهایی ها و دلتنگی هایم بود وحالا من با این تخت و این اتاق خیلی وقت بود کاری نداشتم.

کنار تخت,میز عسلی ای قرار داشت با رنگ بلوطی که روی آن عکس سه نفره ای بود

که برای مادرم قشنگترین عکس بود و برای من یاد آور تلخ ترین فرد زندگیم و خاطراتش.

با نوک انگشتم خاک روی قاب عکس را گرفتم . نگاهم را به اطراف چرخوندم.

به آرامی روی تخت نشستم و به پشت تخت تکیه دادم و زانوانم را بغل کردم.

چرا مادرم باید من را تنها بذاره؟ کسی که بهتر از هر کس دیگه تک دخترش را می شناخت و حالا هیچ کس نیست که من را بفهمه , درک کنه…

عکس سه نفرمون را از روی عسلی برداشتم و دستانم را سریع روی عکسش گذاشتم, تا بیشتر از این نبینمش.

سخته…خیلی سخته از کسی که از وجودشی ,متنفر باشی.

به عکس خودم و مادرم خیره شدم. چقدر شاد بودیم اما این شادی خیلی دوام نیاورد.

با قطره ی اشکی که روی صورت مادرم ریخت به خودم اومدم. بالاخره این بغض لعنتی شکست.

نمی دونم چرا ولی عین ابر بهار گریه میکردم. دلم آغوش گرمش را می خواست.

دستش را که روی موهام می کشید , را می خواست.

 

 

دانلود فایل با فرمت PDF دانلود فایل با فرمت PDF دانلود فایل با فرمت APK دانلود فایل با فرمت APK


مطالب مرتبط