-چرا اومدی پایین؟
اهسته جواب دادم
-از بس خوابیده بودم حالم بهم میخوره از خوابیدن

خودشو کشید کنار و بهم اشاره کرد کنارش بشینم
رفتم و کنارش نشستم

دستش و انداخت دورم
به باران نگاه کردم که کنار بابا نشسته بود و با مظلومیت بهم نگاه میکرد
بهش لبخند زدم و اشاره کردم بیاد پیشم

با خوشحالی دویید طرفم
روی پام نشوندمش و گفتم
-خوشگل من چطوره؟
-خوبم ابجی ،تو حالت خوب شد؟
-اره خوشگلم خوب شدم

-یعنی دیگه از پیشمون نمیری؟
-نه فدات شم همیشه پیشتونم
بعد انگار چیز مهمی یادش اومده باشه برگشت طرفم و گفت

-ابجی عمو کامران مارو برد شهربای اینقدر خوش گذشت
صورتشو بوسیدم وگفتم
-تنهایی رفتی ؟بدون من
ناراحت گفت
-خوب ابجی تو اون موقع حالت خوب نیود ببخشید

-اشکالی نداره فدات شم
-خوبی مادر؟
برگشتم طرف خاله و گفتم
-بهترم ممنون
سرشو تکون داد و رو به بقیه گفت

-بهتره بریم این دوتا جوونم خستن بهتره برن استراحت کنن
خواستم اعتراض کنم که گفت
-مادر جان تو خسته نیستی ولی این شوهرت و نگاه

چشاش سرخه سرخه چند روزه اصلا نخوابیده
با شرمندگی برگشتم طرف کامران و بهش نگاه کردم

لبخندی تحویلم داد و رو به خاله گفت
-این چه حرفیه تشریف داشته باشین

-نه مادر مام بر یم دیگه
خودش بلند شد و بقیم پشت سرش بلند شدن
باران-بابا میشه من اینجا بمونم؟

-نه عزیزم تو دلت برای بابایی تنگ نشده میدونی از کیه بغلت نکردم

باران تسلیم شد و چیزی نگفت
باباشون که رفتن دوباره اهسته رفتم بالا و روی تخت دراز کشیدم

کامرانم دوش گرفت اومد کنارم
طوری که بهم فشار وارد نشه بغلم کرد و گردنمو بوسید
چشمام و بستم و تلاش کردم بخوابم ولی خوابم نمیومد از طرفیم کامران کنارم خوابیده بود هر تکون من مساوی بود با بیدار شدنش
دلم نمیخواست بیدار بشه عزززیزم معلوم بود خیلی خستس
—-

پیشنهاد سایت:

دانلود رمان همخونه نوشته مریم ریاحی برای موبایل و کامپیوتر

دانلود رمان جایی نرو نوشته معصومه آبی برای موبایل و کامپیوتر